خیال وصل
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
با
« نه» شنیدن از توكه من كم نمی شوم! مجنون
نمـــای مــردم عالم نمی شوم این
اوّلیـــن خطای تو ، حوّای سنگدل پنداشــــتی
بدون تو آدم نمـی شوم بعد
از تو ای خزانــزده دیگر برای هر شب
بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم دلخور
نشو عزیز! از این خُلقِ بی خیال گفتم
كه بی تو پا پی خُلقم نمی شوم. آه
ای نگاهـهای تماشـــا ، خداوكیل ! علّاف
چشمهـــای شما هم نمی شوم. بگذار
صـادقـانه بگـویـم بدون تو هركار
می كنم…نه..نه..آدم نمی شوم باسلام خدمت همه دوستان عزیزکه باآمدن ونظراتشون این وبلاگ رومزین
میکنن درایام فاطمیه لازم دونستم که باغزلی ازاستادشیخ رضاجعفری درمدح حضرت صدیقه
ی طاهره به این وبلاگ رنگ و بوی فاطمی بدم ضمناازهمه ی شمادراین ایام التماس دعادارم انشاله درروزی که همه حیرانندماشامل شفاعت حضرتش قراربگیریم عرضه بداریم که خانم جان: ای نخل بلند بردباری زهرا ای اشک غمت همیشه جاری زهرا روزی که تمام کارها دست شماست مارابه کسی وا مگذاری زهرا گفتند وزن و قافیه تعطیل میشود قحطی استعاره و تمثیل میشود قوت گرفت شایعه ، میگفت بعد از این هر صورتی به آینه تحمیل میشود حتی خبر رسید که از سردی هوا گلدسته چند ثانیه قندیل میشود پرگار تا نود درجه رفت ناگهان مژده: شعاع دایره تکمیل میشود یک حوریه به قالب انسان حلول کرد از این حلول هر چه که تشکیل میشود در مصرعی خلاصه کنم حرف خویش را: زهرا به قلب فاطمه تنزیل میشود از آن شبی که روی زمین کرده ای نزول هر آیه با شئون تو تحلیل میشود تو چشمه ی شگفتی و انجیر میدهی تحریف قطره های تو انجیل میشود گاهی درخت میشوی و میوه های تو خامش غذای سفره ی جبریل میشود تو سیب میشوی و تو را میل میکند سرخی گونه هاش که تکمیل میشود تو میشوی خدیجه و او با وجود تو حس میکند به آمنه تبدیل میشود وقتی شما شدی نخ تسبیح قطره ها هم مشرب فرات ، لب نیل میشود وقتی تو ای الهه ی دریا غضب کنی ماهی بالدار ، ابابیل میشود طفل تو مبدا همه ی اتفاقها ست هر سال با حسین تو تحویل میشود این شعر را ببخش اگر " تو " زیاد داشت خانم ، غزل ، بدون "تو " تعطیل میشود استاد شیخ رضا جعفری گل داده است لذت هر بار دیدنت دستش شکسته باد به هنگام چیدنت باید ببینمت که دلم تازه تر شود فرق است بین دیدن تو تا شنیدنت خیلی شبیه قصه خورشید وابرهاست این طرز خم به حضرت ابرو
کشیدنت اصلا گلایه از تو ندارم نسیم ناب هر سو که هست سمت عزیز وزیدنت جزء مرام سبز و لطیف پرنده هاست از شا خه ای به شاخه دیگر پریدنت زیبا گرا نبهای پر از ناز ، بی گمان عمرم نمی رسد به ازاء خریدنت این انتخاب هرچه شود حاصلش
یکیست یا مردن به پای شما ، یا ندید نت
....!! وقتی که
نباشی همه عالم به جهنم! این عشق
اگر زیاد اگر کم، به جهنم! من وصله ی
ناجور توام... لکه ی ننگم! تو فکر
خودت باش، و من هم به جهنم... من سیب لب
تو را چشیدم که بگویند حوا به
بهشت رفت و آدم به جهنم! تو باغ
انار سرخ و من مٌرده کویرم "بیروت"
تو آباد باد! "بم" به جهنم بانو تو
اگر جهنمی هم بشوی...من ولله به
عشق تو می آیم به جهنم... سنگینی حضور تو خم کرد
قامتم
از پشت این سکوت نفسگیر سالهاست
تنها به این دلیل دلم را شکسته ام
از این همه شمارش معکوس لحظه ها
میخواهی از حصار نگاهت رها شوم
ای بغض دست و پنجه نکن نرم با دلم جـــاي باران ميــوه اش زهـر هـلاهل مي شود در هــواي چيــــدنت دستان من دل مي شود ديــن من با خنــده ي گرم تو كــامـــل مي شود رو بگــردانــي ، نمــــاز خلـق بـاطـل مي شـود بي نگــــاهــت، آب اقيـــانوس ها گل مي شود اي كه بي چشم تو كار عشق مشكل مي شود وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد … نبارد وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟ وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد نه کوزه…نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه دیگربه آخر رسیده این نامه و شاعر تو ازراه دور و به گرمی دست تو را می فشارد رویا باقری
آمد صدای ناله «حی علی العزاء»
گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا
«یا رب اجازه هست، شوم فرش این عزا»
در بزم استجابت بی قید هر دعا
یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا
گسترد بر مُحرم و این اشک و گریه ها
جانم فدای تشنه لب دشت کربلا
آید صدای گریه اش از بین روضه ها *
رحمان نوازنی
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود
به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند :" نشـــد !" از : فاضل نظری اگر به شوق تو این اشتیاق شکل گرفت دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی... براي داشتنت استخاره مي گيرم اگر كه خوب نيايد دوباره مي گيرم سراغ ماه رخت را در اين شب ابري از آشناي قديمت ستاره مي گيرم تو بي كرانه اي و من چو برگ بر بركه تو موج مي شوي و من كناره مي گيرم نشد كه دنگ به دنگ دل تورا بخرم ولي دو دنگ دلت را اجاره مي گيرم شب است و بركه ي افكار من مه آلود است تو را ز ماه غزل استعاره مي گيرم تو رفته اي و به قرآن پاره پاره هنوز براي داشتنت استخاره مي گيرم... حسین ز تقدیم به ساحت مقدس حضرت دوست بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است اگر چه رفتي و من بي تو سخت در ماندم كنار جـــاده با بار بغــــــــض ها مانـــــدم اگر چه هيچ وقت نديدي پس از جداييمان چه سان براي تو از دور دست افشاندم اگر چه هيچ وقت نفهميدي از براي تو٬ من كنار عكس ترك خورده ات غزل خواندم اگر چه باورم اين بود بر نخواهي گشت كنار پنجـــره تا صبح چشـــم گردانم براي آنكه نگريي ميان گريه ي خويش لبان بي رمقــم را به زور خنداندم ولي كنون كه تو مي خواهيم دگر دير است كنون كه چهره ي شب را به روز چرخاندم نيا! كه خاطره ها را كنار شومينه شبي كه طاقتم از حد گذشت سوزاندم... حسین ز دوستان اگه خوبی بدی دیدی حلال کنید من عازم سفر حج هستم و حتما دعا گوی همه ی شما خواهم بود اگه اومدید و من نتونستم خدمت برسم ببخشید در پناه حق درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا باسلام خدمت همه ي دوستان و عزيزاني كه قدم رنجه ميكنن و اين وبلاگو قابل ميدونن و تشريف ميارن توي اين پست يه مهمون داريم خانم فاطمه عزيزيان عظيم افتخار دادن و دوتا از شعرهاي زيباشونو مهمون ما كردن ترسم از... ترسم از روزي است كه مرا رد كني بي وفايي پيش گيري بادل من بد كني دوري از تو مرا در قلب تو طرد كند آتش عشق مرا در قلب تو سرد كند ترسم از روزي است كه ديگر تو از دستم روي آهوي عشقم را دربيشه زار ديگري رها كني ترسم از روزي است كه ديگر مرا نشناسيم من زدست اين همه دلواپسي ها عاصيم گاه گويم اي دل ديوانه ي معشوق من بارسنگيني نهاد عشقش به روي دوش من گاه گويم كه ديگر هجران ندارد انتها ميل يارم نيست دگر در نزد ما گاه خندم اي دريغ اينها چه فكر باطل است روز وصل آيد نهايت گرچه سرعت كاهل است بازاما درتب دوري تو چون شمع ميسورد دلم من گنه كردم كزيار بي وفايي غافلم ................................................................. قلب قرباني گاه گويم با تضرع اي دل نالان من گو چه سازي با غم پنهان من عقل را راندي و خود سلطان جانانم شدي دربوستان جان سرو خرامانم شدي ليلا رخي ديدي و خود را باختي از دل مغرور من درويش عشقي ساختي قلب اما خسته وزار و ملول پيدا نمود در چهره اش شيدا و شور قلب گفت عاشق شدم اي بي خبر تو زقلب خسته ي خود درگذر تو چه داني كه دلت رسواي شيدايي شده عاشق چشمان مست و قد رعنايي شده تو چه داني يار من با قلب نالانت چه كرد با ستم هايش دگر چرخ فلك را خسته كرد گاه جانم را ميان شعله ي خشمش بسوخت با زجان خود را به يك عشوه زسوي او فروخت عاقبت فهميد بي او چون گلي پژمرده ام من زجان عشق او مي مستي خورده ام رفت روي قلب من پايش نهاد هستي و جان و اميد برد باد قلب تو اينك چو يك مرداب خونين گشته است مژگان قلب تو بر هم فرو افتاده است قلب تو قرباني عشقي غريب و ساده است خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد از : زنده یاد نجمه زارع چو وصلی نیست باشد٬ وصله ها ناجورتر بهتر و پیش چشم مردم من همان منفور تر بهتر! برای من که از شیرینی لبهات محرومم غم دریای شورانگیز چشمت٬ شورتر بهتر... تو ماه کامل و من کوچه گردی پیر و دیوانه من و تو هر چه از هم بی خبر تر دور تر بهتر! من این چشمی که رویت را نمی بیند نمی خواهم! که یعقوبی که یوسف را نبیند کور تر بهتر به چشمان عسل رنگت زبانی تلخ می آید که هر چه چشم شیرین تر٬ زبان زنبورتر بهتر مگر نه هرکه بامش بیش برفش بیشتر بانو؟ اگر دوریت رنج آور٬ دلم رنجور تر بهتر... به چشمان تو دل بستم... ز چشم خلق افتادم تو با من باش٬ باشد وصله ها ناجور تر بهتر وقتی دلم به ترک تو ناچار می شود انگارعشق بر سرم آوار می شود شعرم به اوج پرده ی عشّاق می رود وقتی ردیف نام تو تکرار می شود تا پلک گرم پنجره ها بسته می شود از خواب، یاد چشم تو بیدار می شود با تو تمام گستره ی عشق آبی است بی تو هوای کوچه ی دل تار می شود بی تو تمام ثانیه ها را شمرده ام بی تو نگاه عمر چه کشدار می شود پلک دلم به شوق نگاه تو می پرد گویی دوباره موعد دیدار می شود سعید عندلیب هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛ بس کن عزیزم طاقت باران ندارم هرچند شب با نور سرد ماه٬جور است وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست، وقتی که غم هایم غم عشق تو باشد٬ دلم گرفته هوای بهار کرده دلم رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را بیا بیا که برای سرودن بیتی به هر تپش که نفس تازه می کند باری کنون که آخر پیری نمانده دندانی بیرون کشیـــدی از در و بـر بــام می بــری آرام جلــــــوه کـــــردی و آرام مــــی بـــری ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری تـا قبـله را عــوض نکـنی چشــم را ببـنـــد با ایــن حــــرام رونـــق اســـــلام می بــری چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی می می شوی ، به خلسه ی خیام می بری تا بوده راه و رسـم تو این گونه بــوده است آرام دل گرفـتـــــی و آرام مـــــــی بــــری * * * * * * روزی نشـد که عـمر به کــام دلـــم شـــود نــاکــام آفــریـــده و ناکــــام مـــی بــری سلام به همه ی دوستان دیشب که حالم خوب نبود این غزل رو گذاشتم اگر غزل خوبی نیست حتما بهم تذکر بدید و به بزرگی خودتون من و این غزل رو ببخشید باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من میتوانم میشود ، آرام تلقین میکنم با عکسهای دیگری تا صبح صحبت میکنم با آن اتاق ِ خویش را بیهوده تزیین میکنم سخت است اما میشود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم حالم نه اصلاً خوب نیست تا بعد بهتر میشود فکری برای این دلِ تنهای غمگین میکنم من میپذیرم رفتهای و برنمیگردی همین خود را برای درکِ این صدبار تحسین میکنم از جنب و جوش افتادهام دیگر نمیگویم به خود وقتی عروسی میکند ، آن میکنم این میکنم خوابم نمیآید ولی از ترس ِ بیداری به زور با لطفِ قرص ِ قدّ ِ نُقل یک خواب ِ رنگین میکنم این درد ِ زرد ِ بیکسی بر شانه جا خوش کرده است از روی ِ عادت دوستی با بار ِ سنگین میکنم هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم نه اسب، نه باران، نه مرد، تنهایم و این دائمیست اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم یا میبرم، یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات سُرخ خود با رنج آذین میکنم حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم کمکم ز یادم میروی این روزگار و رسم اوست اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو آیینه را نگاه تو دیوانه می کند بدمست را عتاب تو میخانه می کند از قابلیت تو لیاقت گرفت دل شب پره را جمال تو پروانه می کند سیل غریبه خانه ی ما را نمی برد این آب جوشش از دل این خانه می کند بالا نشست هرکه به مردم امیر شد دل زامر دیده میل به جانانه می کند سائل امانتی است که رد کردنش بد است محتاج را کریم ز سر وا نمی کند ارثی است از خلیل که افتاده دست ما این معجزه که گریه ی مستانه می کند مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟ زلف تو را حکایت ما شانه می کند هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات تشییع چند بیت غریبانه می کند محمدسهرابی با سلام به همه ی دوستان حلول ماه غم وعزای حضرت ارباب را بر همه تسلیت میگویم امید که در این ایام از در خانه ی کرامتشان نا امید و دست خالی بر نگردیم التماس دعا ما را براي نوكريت آفريده اند گركربلا نبود،زمين عزتي نداشت دِيرو كُنشت وصومعه هم حرمتي نداشت وقتي كه آدم ازغم ارباب گريه كرد ديگر به باغ هاي جنان رغبتي نداشت نور جمال حضرت آقا اگر نبود عرش خداي عزوجل زينتي نداشت دارم يقين به عرش دعايم نمي رسيد سجاده ي نماز اگر تربتي نداشت بدعت تمام دين خدا را گرفته بود در كربلا حسين اگر نهضتي نداشت ما را براي نوكريت آفريده اند دنيا بدون سينه زدن لذتي نداشت بي شك عذاب دامن مان را گرفته بود اين شهر پر گناه اگرهيئتي نداشت صد مرده را نگاه شما زنده مي كند گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من این جمله که برای بیانش به چشم تو افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین ! وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز! زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
مشغول چشمهای تو یعنی عبادتم
در چشمهات خیمه زدن گشته عادتم
تا با خبر شوی و بیایی عیادتم
خسته شده ست عقربه ی گیج ساعتم
آخر برای چه؟نکند بی لیاقتم؟
بگذار قطره قطره شود خیس صورتم
من زنده باشم … نباشم … فرقی که دیگر ندارد
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد
رندانه بر لوح شعرش، طرح تو را می نگارد
از عرش، از میان حسینیه خدا
جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد
جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت:
آدم زجنت آمد و ناله کنان نشست
او که هزار بار به گریه نشسته بود
آری تمام رحمت خود را خدا گرفت
آنگاه گفت روضه بخوان «ایها الرسول»
روضه تمام گشت ولی مادری هنوز
اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟
من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟
خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟
مهدی مظاهری
چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!
اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت
شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت
چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت
و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت
که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت...
دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است
به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "
سعید بیابانکی
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
دیدار ما هرچند دورادور زیباست!
دیگر پذیرفتم که ماه از دور زیباست
از تو چه پنهان ! درد دل با طور زیباست
باور بکن بعضی گره ها کور زیباست
این چشم ها … این چشم ها مغرور زیباست!
اما شب چشمان تو ناجور زیباست
مردن میان تارو پود تور زیباست
از مهد چشمانم اگر تا گور ….زیباست!
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم
مرا به زیستن امّید وار کرده دلم
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم
دلم شکسته هوای انار کرده دلم
حس می کنم حال و هوای دیگری دارم
این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست
پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم
حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید
این روز ها جا می کند در عمق پندارم
در خواب هم نام قشنگت بر لبم جاریست
یعنی به یاد تو میان خواب بیدارم
می خواستم بعد از شکستن های پی در پی
دل را به دست مردم این شهر نسپارم
می خواستم آن طور که می خواستم باشم
اما تو که باشی من از تسلیم ناچارم
در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود
بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم
من آنچه را می خواستم گفتم به تو،حالا
باید که با آری و نه تنهات بگذارم
پیداست تکلیف من و،.... تو می دهی اما
با این سکوت شیطنت آمیز آزارم
می خواهی از من بشنوی آنچه نباید گفت؟
هرگز نخواهم گفت هرگز .....،دوستت دارم
بخند تا که بگردم فدای ابروهات
نشسته اند به نوبت برای عرض حضور
هزار ماه هلالی ورای ابروهات
کمان رنگی عالم خراج خورشید است
برای عرض ارادت به پای ابروهات
سپید پوش غزل ها برای احرامند
که مُــحرمند به ام القرای ابروهات
هزار شهر برآشفته دو چشم تو اَند
هزار دل شده وبران برای ابروهات
دو خنجری که تو داری رحیم و رحمانند
اعوذ بالله از آن ناخدای ابروهات
عجیب منزلتی داده است بر شعرم
اشاره های غریب آشنای ابروهات...
| Design By : Night Melody |

